<?xml version="1.0" encoding="UTF-8" standalone="yes" ?>
<?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/">
<id>http://hadisemey.ParsiBlog.com</id>
	<title mode="escaped" type="text">عشق نا تمام...</title>
	<link href="http://hadisemey.ParsiBlog.com" rel="alternate" type="text/html"/>
	<generator uri="http://www.ParsiBlog.com" version="3.50">ParsiBlog.com ATOM Generator</generator>
	<updated>Thu, 21 Aug 2008 02:20:25 GMT</updated>
	<author><name>ريحان</name></author>

	<openSearch:totalResults>5</openSearch:totalResults>
	<openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex>
	<openSearch:itemsPerPage>5</openSearch:itemsPerPage>

<entry>
<id>tag:hadisemey.ParsiBlog.com/594506.htm</id>
<updated>Thu, 24 Jul 2008 03:55:00 GMT</updated>
<title type="text">قاب سكوت را خواهم شكست پدر....</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P&gt;گاهي دنيا به قدر فهم من كوچك مي شود.....گاهي به اندازه دريچه&amp;nbsp;چشمان پدرم بزرگ و پهناور....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاهي دنيا به قدر كينه من تنگ و خفه مي شود&amp;nbsp; و گاهي به اندازه سينه پدرم فراخ.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاهي دنيا به قدر حسد من سوزنده مي شود و گاهي به قدر نيك خواهي پدرم خنك و ملايم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستي دنياي من و تو چقدر با هم متفاوت است پدر...اينجا همه چيز سياه است و سفيد....خوابها همه پريشان و بي جان....تنها گلهاي آبي كنار تخت توست كه هرگز رنگ نميبازد....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تنها رنگ توست كه از روي قلب پيراهن پاك نمي شود.....والا دنيا چه بي خاصيت و بي رنگ است.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه در اجراي پانتوميم خود ناتوان به نظر مي رسند...يخ چشمان اين مردم با هيچ گدازه اي آب نخواهد شد.....گدازه هاي نگاهشان را هيچ خنكايي از رخ من بر نخواهد چيد.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هرگز ديگر دستي گرماي تو را به دست من هديه نخواهد داد....هرگز ديگر كسي بوي تو را در هواي من جاري نخواهد كرد....سكوت وحشيانه اين قوم را ضربان قلب تو نخواهد شكست....اعتراضهاي ترحم آميز نيز مرا راحت نخواهند گذاشت...........&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در لغتنامه اين ابناي بشر آمده كه تا لحظه دارايي قدر نخواهي دانست اما با از دست دادن ارزش هر چيز معلوم مي گردد.....من تو را نه با از دست دادن...نه با داشتن....كه پيش از داشتن قدر دانستم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پيش از بودنم در من جاري شدي و من هم با تو بوده ام.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو هستي من شدي از آني همه من.....من نيست شدم در تو از آنم همه تو....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قابهاي سكوت را بشكن....تپش لحظه ها با ماست.................قاب سكوت را خواهم شكست....با تو...با خودم....با همه توان سخن خواهم گفت.....صدايمان را هستي خواهد شنيد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صدايم را خدا هم خواهد شنيد...........&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://hadisemey.ParsiBlog.com/594506.htm" title="قاب سكوت را خواهم شكست پدر...." type="text/html" />
<author><name>ريحان</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:hadisemey.ParsiBlog.com/475487.htm</id>
<updated>Tue, 15 Apr 2008 16:54:00 GMT</updated>
<title type="text">او يك فرشته نبود!!</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;_&amp;nbsp;خانوم بي زحمت اون قلم و كاغذ رو برام بيار...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;پاهاش. جمع كرد و چهارزانو نشست...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;_آخيش عجب حالي مي داد اگر آدم چهار زانو تو سنگر جاش مي شد!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;_ بفرما...چيه؟!...هوس نوشتن كردي!.....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;از دهانش در رفت:_ نه ديروز آسد رضا امر كرده وصيت بنويسيم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;تازه فهميد چه گفته...سرش را پايين انداخت مثلا نخ اضافه ي &amp;nbsp;بيجامه اش را بكند...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;_منو نگاه كن...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;_ ع...عجب كاغذي آوردي فرشته...يه هو صفحه روزنامه مي آوردي!آخه مگه من چند سالمه كه اين همه وصيت كنم!...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;و خنده اي از روي عصبيت و البته كوتاه...اما اين بار نگاه برنده ي فرشته اجازه نداد نگاهش را بدزدد...خنده اش را به وضوح قورت داد و آرام به فرشته امر كرد: بشين!فرشته روي دو زانو فرود آمد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;_ عباس...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;_بگو...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;_چي تو سرت ميگذره....قرار ما اين نبود...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;_&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;آدمها قرارهاي بزرگ زندگيشان را در لحظه برقرار مي كنند فرشته....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;وكاغذ را از فرشته گرفت و پشت و رويش را نگاهي انداخت...باز با شور قبلي گفت:چي اولش بنويسيم فرشته؟!بسم الله القاسم الجبارين! و بلند زد زير خنده...:نه خشنه!بچه فردا مي ترسه وصيت باباشو بخونه!_عبااااااس!......عملياته؟كي بر مي گردي؟نكنه...نكنه...اون&amp;nbsp;پول...ديشب كجا رفتي عباس.. ها؟&amp;nbsp;..و خود نويس را از عباس قاپيد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;_پول مير دولت آقا بود فرشته...همون كه سر زايمان تو ازش گرفته بودم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;_ يادم اومد...پس داري تسويه حساب مي كني....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;به ديوار نگاه كرد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;_اونجا خوبه!قابش كن بزن اونجا!...نه اونجا بالاي بخاري...نه خراب مي شه ! اونجا زير مهتابي... و آستين فرشته را تكان مي داد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;_خودتو لوس نكن...داري مي ري... فكر مي كني نمي فهمم؟...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;_عجب غلطي كردم به مولا!كاش مثل رحيم من هم مي نوشتم بعد مردن واسه ات مياوردنها!خانوم من!همه وصيت مينويسن!همه كشته مي شن؟!نه والله! نه بالله!گوش كن...صدايش ْآرام شد...دست فرشته را&amp;nbsp;محكم فشار داد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;_ قسمت من هر چي باشه همون ميشه...&amp;nbsp;تو كه نمي خواي مانع من باشي...ميخواي؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;_نه.. مانع؟ نه...نه... فقط با من روراست باش عباس....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;و بلند شد و به آشپزخانه پناه برد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;خدايا چه بنويسم...چه....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;بسم الرب الناصح&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&amp;nbsp;خدا را سپاس مي گويم كه مرا بيش از اين با زندگي دنيوي نيازمود و قرار مرا در ديار باقي تضمين نمود...وصيت نامه عباس كوشكي خطاب به همسرش فرشته ي صبور...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;همسرم فرشته:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;نصايح كلي را از زبان ديگران خواهي شنيد..من تو را به حفظ حجاب و رعايت شئونات و اداي نماز و واجبات و پرهيز از محرمات توصيه نميكنم...من از تو صبر و بردباري در فراق خود نمي طلبم...ويا از تو نخواهم خواست كه در رنج بي پدر بزرگ كردن كودكمان از خودت بگذري و زير اين بار له شوي اما گلايه نكني!...از تو حيا و تحمل و حجب هم نميخواهم..چرا كه من معني اين همه را پس از شروع حياتي نو در سايه رفتار شايسته ي تو آموخته ام و در جايگاهي نيستم كه تو را به آنها توصيه كنم...خدا از تو راضي باشد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;پس از من به تو سخت خواهد گذشت...اختيار كامل اين زندگي با توست..تو معتمد من هستي ..خانه را نفروش...اين تنها سرمايه ايست كه در كمال شرمندگي از من برايتان باقي خواهد ماند...زير فشار هاي برادر و خواهرم كمر خم نكن..سند خانه به نام توست و من اكيدا وصيت مي كنم كه اين خانه تا هنگامي كه شخص تو،خواهان زندگي در آن باشي از آن توست و پس از فروش هم مبلغ به دست آمده همه براي تو و فرزندم با صلاحديد تو خرج خواهد شد.طبقه پايين را اجاره بده تا بعد از من ممر در آمدي برايت باشد...فرشته جان...هرگاه صلاح دانستي با كسي كه برايت دلسوز باشد و براي كودكمان پدري مهربان باشد ازدواج كن و بدان من راضي هستم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;كودكم را قانع كن كه او را دوست داشتم... اما وطن را هم....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;او را دوست داشتم... اما خدا را هم....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;او را هم دوست داشتم....اما همه كودكان ايران را هم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;به او بياموز كه سرش را بالا بگيرد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;ب&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;ياموز كه در زندگي، سختي و تلخي هميشه در كنار شاديها خواهد بود...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;بياموز كه مادر ، مقدس ترين واژه عالم است...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;فرشته جان از سنگيني باري كه به دوشت ميگذارم از تو خجلم...اما كودكم را آگاه كن كه اگرچه چيزي كه به دست مي آوردكم باشد...اما به رنج و زحمت خودش باشد نه با اتكا به كسي چون خودش...در سه سالگي به او بسم الله ياد بده...در 6 سالگي از من برايش بگو...بگو او مثل همه بود...او يك فرشته نبود...يك آدم معمولي...نه آنقدر بد كه از خودش نااميد باشد...نه آنقدر خوب كه فكر كني بابا الآن پيش خداست!....بگو او در خاك است...خاك...خاك...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://hadisemey.ParsiBlog.com/475487.htm" title="او يك فرشته نبود!!" type="text/html" />
<author><name>ريحان</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:hadisemey.ParsiBlog.com/467625.htm</id>
<updated>Tue, 08 Apr 2008 17:52:00 GMT</updated>
<title type="text">لا به لاي سطور كتاب آناتومي يك پزشك!1354!</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P&gt;سلام...چند وقتيست كه حرفي براي وبلاگ ندارم....حرفي براي گفتن ندارم...حرفهايم همه نگفتنيست...مينويسم اين بار....از لا به لاي برگهاي نگفته ي كسي كه هرگز نگفت!&amp;nbsp;........&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;و عشق....انگار مفهومي نا مفهوم است كه اگر از آن دور باشي نا بخردانه طلبش مي كني و گاه هم كه در آن غوطه وري از آن غافلي!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;فضاي خالي ذهن را با مفاهيمي پر مي كنيم و آنگاه با اشتياق باورشان مي كنيم و بعد ها اگر جستيم &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;و نيافتيم زمين و زمان را مقصر مي دانيم و اگر هم تصادفا يافتيم خود را فاتح و پيروزمند عرصه درك و شعر و شعور و اشراق معرفي مي كنيم!..و فراموش ميكنيم كه ذهن تهي بود اين بار گران را خود بر دوشش نهاديم...و ما بوديم كه نخستين بار گفتيم:عشق!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;و مرگ....مرگ همان مقوله ايست كه فراتر از اذهان فيلسوفان...فراتر از ادعاي روشنفكران..فراتر از داد سخن هاي اين و آن...هنوز هم يكه تاز عرصه باريك ميان وهم و فهم است و دست كسي بدان نخواهد رسيد الا زمان موعود!...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;مرگ همان سر مگوست كه براي عده اي راه نجات و براي عده اي ديگر آرزوست و براي عده اي منشا ديوانگي و وحشت...و براي گروه بيشماري همان فكري است كه عمدا به آن فكر نمي كنند!...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;زمان!...اين&amp;nbsp;تعريف بچه گانه بشري...اين قرارداد زيركانه انسان با *بودن*...اين تنها مقياس سنجش درازاي زندگي...آن گاه كه به اين همه مي انديشم...به طبيعت و شگفتي هايش...زمان..فضا..مرگ...تو اي من واقعي من ...با من رها شو..از اين مخمصه ي مرز كشيدن ما بين بودن ونبودن ...اي داد انگار استاد دارد به من نگاه ميكند!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://hadisemey.ParsiBlog.com/467625.htm" title="لا به لاي سطور كتاب آناتومي يك پزشك!1354!" type="text/html" />
<author><name>ريحان</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:hadisemey.ParsiBlog.com/348238.htm</id>
<updated>Wed, 12 Dec 2007 01:08:00 GMT</updated>
<title type="text">امان نامه.......به سبك خودم</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P dir=rtl style=&quot;BACKGROUND: white; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: &quot; B Sina?; mso-ascii-font-family: mso-hansi-font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA?&gt;&lt;FONT size=4&gt;امان از دلتنگي هايي كه هرگز سر به راه نمي شموند...و هرچه بگويي كمتر،بيشتر و دل آزار تر ميابيشان....&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;BACKGROUND: white; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: &quot; B Sina?; mso-ascii-font-family: mso-hansi-font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA?&gt;&lt;FONT size=4&gt;امان از دوستاني كه در تمام دوره دوستي بايد بيانديشي كه به راستي او دوست من است يا من دوست او و يا هيچ كدام؟!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;BACKGROUND: white; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: &quot; B Sina?; mso-ascii-font-family: mso-hansi-font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA?&gt;&lt;FONT size=4&gt;امان از سكوت مادرم وقتي از او ميپرسم كه از من راضي است يا نه!و امان از لبخند بعد كه : خدا راضي باشد....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;BACKGROUND: white; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: &quot; B Sina?; mso-ascii-font-family: mso-hansi-font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA?&gt;امان از اين روزها كه نه بد هستند و نه خوب....بچه كه بودم&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: &quot; B Sina?; mso-ascii-font-family: mso-hansi-font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA?&gt;جشن عروسي به خاطر آن تور سپيد و مراسم برايم رويايي دور بود....اما الان به نظر ميرسد بد ترين قسمت عروسي خود جشن عروسي باشد....پس مجددا امان!!!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;BACKGROUND: white; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: &quot; B Sina?; mso-ascii-font-family: mso-hansi-font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA?&gt;امان&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: &quot; B Sina?; mso-ascii-font-family: mso-hansi-font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA?&gt;از آدميزاد كه در برابر همه نعمات باز هم ميگويد &lt;FONT color=#ff0080&gt;امان&lt;/FONT&gt;..............................يا علي مدد&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: &quot; B Sina?; mso-ascii-font-family: mso-hansi-font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA?&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://hadisemey.ParsiBlog.com/348238.htm" title="امان نامه.......به سبك خودم" type="text/html" />
<author><name>ريحان</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:hadisemey.ParsiBlog.com/322951.htm</id>
<updated>Tue, 06 Nov 2007 00:06:00 GMT</updated>
<title type="text">نگاشته ي نيمه شب....</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 18pt; FONT-FAMILY: &quot;B Sina&quot;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;آنچنان که در قاموس اينان عاشقي فتنه ست و عاشق ديوانه...عشق بيراهه ست و هر تنهايي بيگانه...دوستان اندک و دشمنان برتر...مهر مادري غريزه و همِِِِت پدري وظيفه ....مارا با قاموس بيچارگان چه مقصد و با تازه به دوران رسيدگان پست چه ره؟!&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 18pt; FONT-FAMILY: &quot;B Sina&quot;; mso-bidi-language: FA; mso-fareast-font-family: &quot;Times New Roman&quot;; mso-ascii-font-family: &quot;Times New Roman&quot;; mso-hansi-font-family: &quot;Times New Roman&quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US&quot;&gt;ماييم ديوانگان بيراهه پيما و خرابه نشين که با واژگان دور اينان بيگانه ايم...چشم از دريچه وفا، دشمن و دوست از هم نشناسد وگردونه ي مادري و پدري،جز بر گردش مهر نچرخد...ماييم بند گسيختگان وادي تنهايي......سکوت را از ما بپذير.................&lt;/SPAN&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://hadisemey.ParsiBlog.com/322951.htm" title="نگاشته ي نيمه شب...." type="text/html" />
<author><name>ريحان</name></author>
</entry>

</feed>