
گاهي دنيا به قدر فهم من کوچک مي شود.....گاهي به اندازه دريچه چشمان پدرم بزرگ و پهناور....
گاهي دنيا به قدر کينه من تنگ و خفه مي شود و گاهي به اندازه سينه پدرم فراخ.....
گاهي دنيا به قدر حسد من سوزنده مي شود و گاهي به قدر نيک خواهي پدرم خنک و ملايم....
راستي دنياي من و تو چقدر با هم متفاوت است پدر...اينجا همه چيز سياه است و سفيد....خوابها همه پريشان و بي جان....تنها گلهاي آبي کنار تخت توست که هرگز رنگ نميبازد....
تنها رنگ توست که از روي قلب پيراهن پاک نمي شود.....والا دنيا چه بي خاصيت و بي رنگ است.....
همه در اجراي پانتوميم خود ناتوان به نظر مي رسند...يخ چشمان اين مردم با هيچ گدازه اي آب نخواهد شد.....گدازه هاي نگاهشان را هيچ خنکايي از رخ من بر نخواهد چيد.....
هرگز ديگر دستي گرماي تو را به دست من هديه نخواهد داد....هرگز ديگر کسي بوي تو را در هواي من جاري نخواهد کرد....سکوت وحشيانه اين قوم را ضربان قلب تو نخواهد شکست....اعتراضهاي ترحم آميز نيز مرا راحت نخواهند گذاشت...........
در لغتنامه اين ابناي بشر آمده که تا لحظه دارايي قدر نخواهي دانست اما با از دست دادن ارزش هر چيز معلوم مي گردد.....من تو را نه با از دست دادن...نه با داشتن....که پيش از داشتن قدر دانستم....
پيش از بودنم در من جاري شدي و من هم با تو بوده ام.....
تو هستي من شدي از آني همه من.....من نيست شدم در تو از آنم همه تو....
قابهاي سکوت را بشکن....تپش لحظه ها با ماست.................قاب سکوت را خواهم شکست....با تو...با خودم....با همه توان سخن خواهم گفت.....صدايمان را هستي خواهد شنيد...
صدايم را خدا هم خواهد شنيد...........
_ خانوم بي زحمت اون قلم و کاغذ رو برام بيار...
پاهاش. جمع کرد و چهارزانو نشست...
_آخيش عجب حالي مي داد اگر آدم چهار زانو تو سنگر جاش مي شد!
_ بفرما...چيه؟!...هوس نوشتن کردي!.....
از دهانش در رفت:_ نه ديروز آسد رضا امر کرده وصيت بنويسيم...
تازه فهميد چه گفته...سرش را پايين انداخت مثلا نخ اضافه ي بيجامه اش را بکند...
_منو نگاه کن...
_ ع...عجب کاغذي آوردي فرشته...يه هو صفحه روزنامه مي آوردي!آخه مگه من چند سالمه که اين همه وصيت کنم!...
و خنده اي از روي عصبيت و البته کوتاه...اما اين بار نگاه برنده ي فرشته اجازه نداد نگاهش را بدزدد...خنده اش را به وضوح قورت داد و آرام به فرشته امر کرد: بشين!فرشته روي دو زانو فرود آمد...
_ عباس...
_بگو...
_چي تو سرت ميگذره....قرار ما اين نبود...
_آدمها قرارهاي بزرگ زندگيشان را در لحظه برقرار مي کنند فرشته....
وکاغذ را از فرشته گرفت و پشت و رويش را نگاهي انداخت...باز با شور قبلي گفت:چي اولش بنويسيم فرشته؟!بسم الله القاسم الجبارين! و بلند زد زير خنده...:نه خشنه!بچه فردا مي ترسه وصيت باباشو بخونه!_عبااااااس!......عملياته؟کي بر مي گردي؟نکنه...نکنه...اون پول...ديشب کجا رفتي عباس.. ها؟ ..و خود نويس را از عباس قاپيد...
_پول مير دولت آقا بود فرشته...همون که سر زايمان تو ازش گرفته بودم...
_ يادم اومد...پس داري تسويه حساب مي کني....
به ديوار نگاه کرد
_اونجا خوبه!قابش کن بزن اونجا!...نه اونجا بالاي بخاري...نه خراب مي شه ! اونجا زير مهتابي... و آستين فرشته را تکان مي داد...
_خودتو لوس نکن...داري مي ري... فکر مي کني نمي فهمم؟...
_عجب غلطي کردم به مولا!کاش مثل رحيم من هم مي نوشتم بعد مردن واسه ات مياوردنها!خانوم من!همه وصيت مينويسن!همه کشته مي شن؟!نه والله! نه بالله!گوش کن...صدايش ْآرام شد...دست فرشته را محکم فشار داد...
_ قسمت من هر چي باشه همون ميشه... تو که نمي خواي مانع من باشي...ميخواي؟
_نه.. مانع؟ نه...نه... فقط با من روراست باش عباس....
و بلند شد و به آشپزخانه پناه برد...
خدايا چه بنويسم...چه....
بسم الرب الناصح
خدا را سپاس مي گويم که مرا بيش از اين با زندگي دنيوي نيازمود و قرار مرا در ديار باقي تضمين نمود...وصيت نامه عباس کوشکي خطاب به همسرش فرشته ي صبور...
همسرم فرشته:
نصايح کلي را از زبان ديگران خواهي شنيد..من تو را به حفظ حجاب و رعايت شئونات و اداي نماز و واجبات و پرهيز از محرمات توصيه نميکنم...من از تو صبر و بردباري در فراق خود نمي طلبم...ويا از تو نخواهم خواست که در رنج بي پدر بزرگ کردن کودکمان از خودت بگذري و زير اين بار له شوي اما گلايه نکني!...از تو حيا و تحمل و حجب هم نميخواهم..چرا که من معني اين همه را پس از شروع حياتي نو در سايه رفتار شايسته ي تو آموخته ام و در جايگاهي نيستم که تو را به آنها توصيه کنم...خدا از تو راضي باشد...
پس از من به تو سخت خواهد گذشت...اختيار کامل اين زندگي با توست..تو معتمد من هستي ..خانه را نفروش...اين تنها سرمايه ايست که در کمال شرمندگي از من برايتان باقي خواهد ماند...زير فشار هاي برادر و خواهرم کمر خم نکن..سند خانه به نام توست و من اکيدا وصيت مي کنم که اين خانه تا هنگامي که شخص تو،خواهان زندگي در آن باشي از آن توست و پس از فروش هم مبلغ به دست آمده همه براي تو و فرزندم با صلاحديد تو خرج خواهد شد.طبقه پايين را اجاره بده تا بعد از من ممر در آمدي برايت باشد...فرشته جان...هرگاه صلاح دانستي با کسي که برايت دلسوز باشد و براي کودکمان پدري مهربان باشد ازدواج کن و بدان من راضي هستم...
کودکم را قانع کن که او را دوست داشتم... اما وطن را هم....
او را دوست داشتم... اما خدا را هم....
او را هم دوست داشتم....اما همه کودکان ايران را هم...
به او بياموز که سرش را بالا بگيرد...
بياموز که در زندگي، سختي و تلخي هميشه در کنار شاديها خواهد بود...
بياموز که مادر ، مقدس ترين واژه عالم است...
فرشته جان از سنگيني باري که به دوشت ميگذارم از تو خجلم...اما کودکم را آگاه کن که اگرچه چيزي که به دست مي آوردکم باشد...اما به رنج و زحمت خودش باشد نه با اتکا به کسي چون خودش...در سه سالگي به او بسم الله ياد بده...در 6 سالگي از من برايش بگو...بگو او مثل همه بود...او يک فرشته نبود...يک آدم معمولي...نه آنقدر بد که از خودش نااميد باشد...نه آنقدر خوب که فکر کني بابا الآن پيش خداست!....بگو او در خاک است...خاک...خاک...
سلام...چند وقتيست که حرفي براي وبلاگ ندارم....حرفي براي گفتن ندارم...حرفهايم همه نگفتنيست...مينويسم اين بار....از لا به لاي برگهاي نگفته ي کسي که هرگز نگفت! ........
و عشق....انگار مفهومي نا مفهوم است که اگر از آن دور باشي نا بخردانه طلبش مي کني و گاه هم که در آن غوطه وري از آن غافلي!
فضاي خالي ذهن را با مفاهيمي پر مي کنيم و آنگاه با اشتياق باورشان مي کنيم و بعد ها اگر جستيم و نيافتيم زمين و زمان را مقصر مي دانيم و اگر هم تصادفا يافتيم خود را فاتح و پيروزمند عرصه درک و شعر و شعور و اشراق معرفي مي کنيم!..و فراموش ميکنيم که ذهن تهي بود اين بار گران را خود بر دوشش نهاديم...و ما بوديم که نخستين بار گفتيم:عشق!
و مرگ....مرگ همان مقوله ايست که فراتر از اذهان فيلسوفان...فراتر از ادعاي روشنفکران..فراتر از داد سخن هاي اين و آن...هنوز هم يکه تاز عرصه باريک ميان وهم و فهم است و دست کسي بدان نخواهد رسيد الا زمان موعود!...
مرگ همان سر مگوست که براي عده اي راه نجات و براي عده اي ديگر آرزوست و براي عده اي منشا ديوانگي و وحشت...و براي گروه بيشماري همان فکري است که عمدا به آن فکر نمي کنند!...
زمان!...اين تعريف بچه گانه بشري...اين قرارداد زيرکانه انسان با *بودن*...اين تنها مقياس سنجش درازاي زندگي...آن گاه که به اين همه مي انديشم...به طبيعت و شگفتي هايش...زمان..فضا..مرگ...تو اي من واقعي من ...با من رها شو..از اين مخمصه ي مرز کشيدن ما بين بودن ونبودن ...اي داد انگار استاد دارد به من نگاه ميکند!
امان از دلتنگي هايي که هرگز سر به راه نمي شموند...و هرچه بگويي کمتر،بيشتر و دل آزار تر ميابيشان....
امان از دوستاني که در تمام دوره دوستي بايد بيانديشي که به راستي او دوست من است يا من دوست او و يا هيچ کدام؟!
امان از سکوت مادرم وقتي از او ميپرسم که از من راضي است يا نه!و امان از لبخند بعد که : خدا راضي باشد....
امان از اين روزها که نه بد هستند و نه خوب....بچه که بودم جشن عروسي به خاطر آن تور سپيد و مراسم برايم رويايي دور بود....اما الان به نظر ميرسد بد ترين قسمت عروسي خود جشن عروسي باشد....پس مجددا امان!!!
امان از آدميزاد که در برابر همه نعمات باز هم ميگويد امان..............................يا علي مدد
آنچنان که در قاموس اينان عاشقي فتنه ست و عاشق ديوانه...عشق بيراهه ست و هر تنهايي بيگانه...دوستان اندک و دشمنان برتر...مهر مادري غريزه و همِِِِت پدري وظيفه ....مارا با قاموس بيچارگان چه مقصد و با تازه به دوران رسيدگان پست چه ره؟!
نام: | |
ايميل: | |